از خستگی داشتم می مردم، ولی چاره ای نبود، دانشگاه فقط تا ساعت 12 باز بود و من بیاد اون روز حتما می رفتم تا ثبت نامم تکمیل بشه وگرنه معلوم نبود بتونم وارد دانشگاه بشم.
به هر مشقتی که بود از جام بلند شدم و نشستم رو تخت، موبایلو برداشتم یه آهنگ گذاشتم صداشو تا ته بلند کردم تا دوباره خوابم نبره.
یه چند دیقه ای تو هپروت خودم بودم تا اینکه دیدم دیگه جدی جدی دیر شد. سریع پا شدم رفتم یه آبی به دست و صورتم زدم و اومدم تند تند لباسامو پوشیدم که برم. اولای ماه رمضون بود منم خوشحال از اینکه دیگه وقتی برای صبحونه خوردن تلف نمیشه رفتم تو دستشویی که مو هامو یه دستی بکشمو برم. از خودم ترسیدم. مو هام همینجوریش که خیته، پف هم کرده بود یه پروژه ای بود خلاصه. چشمام از حدقه زده بود بیرون همه قسمت سفیدش قرمز شده بود از بی خوابی، با خودم گفتم با این سر و وعض بری اونجا حتما کارت را می فته!
خندیدم و رفتم. تو آسانسور یه ذره دیگه به خودم ور رفتم، تا در آسانسور باز شد، خانومی که پشت در منتظر آسانسور بود با دیدن من ترسید، دستشو گذاشت رو قلبش خندید و معذرت خواهی کرد رفت. منم به ریش خودم خندیدمو رفتم تو حیاط، هنوز به وسط حیاط نرسیده بودم که دیدم یکی از همکارای بابام داره میاد طرفم. موندم، هنوز گیج خواب بودم، چشمام درست نمیدید، با خودم گفتم خدایا این اینجا چی کار داره؟، نکنه من الان تو سفارتم؟، یا شاید اومده دنبالم برسونتم که دیر نرسم، خلاصه گیج وایسادم وسط حیات تا بهم رسید، با عجله داشت راه می رفت، تا بهم رسید سلام کرد و دست داد، همینطوری که داشتیم احوال پرسی می کردیم منو با خودش برد سمت آسانسور، با هم سوار آسانسور شدیم، من خودمم نفهمیدم چرا سوار آسانسور شدم، شاید چون فکر کردم داره می ره در خونه ما کاری داره یا می خواد چیزی بگیره، خلاصه باهاش رفتیمو دکمه ی 2 رو زد. طبقه ی پایین ما!! باز گیج تر شدم، گفتم همسایه پایینیمون که خونه نیست، الان باید اونم اداره باشه، (آخه همسایه پایینیمون هم یکی از همکارای پدرمه) ،تازه وقتی در آسانسور باز شد فهمیدم قضیه چیه. اون بنده خدا گفت که بیا یه سر بریم ببینیم این همسایتون چیش شده، گفتم کی؟ چی؟ مونده بودم که یه سقف بینمونه و ما نفهمیدیم این چه بلایی سرش اومده، اونقت طرف از اون سر شهر پا شده اومده به دادش برسه، احساس خجالت کردم . پشت سرش رفتیم،
در واحدشون باز بود، بنده خدا همسایمون زن و بچش هم ایران بودن و خودش هم جانباز 70 درصد بود، اوضاش داغونه کلا، یعنی اگه به حرف دکتر باشه این بنده خدا کلا استراحت متلق باید باشه، یه پاش مصنوعیه و یه ترکش تقریبا 3 سانتی هم توی کمرش درست کنار نخاعش 20 سالیه که خاک می خوره.
به گفته ی خودش این سومین باری بود که ترکشه اینجوری فلجش کرده بود، همیشه درد داشت، ولی خوب ندرتا اینجوری یه هو فلج می شد نمیتونست تکون بخوره، خلاصه هیچی دیگه ما رفتیم یه ذره اونجا نشستیم، حالا من از این ور روم نمیشه پا شم برم، از اون ور وجدانم قبول نمی کرد، از اون ور هم دانشگام دیر شده بود، من داشتم با همین همسایمون صحبت می کردم که همکار بابام زنگ زد آمبولانس بیاد.
آمبولانس یه 10 دیقه بعدش رسید و اومدن بالا با ویلچر برش داشتند بردند تو ماشین.
دم در به من گفتن تو با آمبولانس برو بیمارستان که اونجا حرفای مریض رو برای دکتر ترجمه کنی.
ساعتو نگاه کردم دیدم همش 10 دیقه وقت دارم، خلاصه بیخال شدم سوار آمبولانس شدم رفتم. قرار بود اون یکی همکار بابام هم دنبالمون بیاد که وقتی قرار شد من برم، گفت من میرم اداره کارتون تموم شد زنگ بزنید بیام دنبالتون.
ما هم گفتیم باشه و آمبولانس را افتاد.
یه 10 دیقه ای تو راه بودیم تا به نزدیک ترین بیمارستان رسیدیم.
تو بیمارستان بردنمون به بخش ارتوپدی، اونجا سریع وارد یکی از اتاق ها شدیم که داخلش 3 تا دکتر و 3،4 تا پرستار بودند.
اول یکی از دکتر ها شروع کرد به آلمانی پرسید که مشکلتون چیه و از کدوم ناحیست و اینا، تا من اومدم جواب بدم خود همسایمون شروع کرد به اینگیلیسی حرف زدن، دکتره گفت من اینگیلیسیم خوب نیس و یکی دیگه از دکتر ها رو مسئول کرد که اون به ما رسیدگی کنه. طرف اومد کنار تخت و شروع کرد به اینگیلیسی با همسایه ی ما صحبت کردن.
وقتی فهمید ترکش کنار نخاعشه کف کرد! فکر کرد از مجروحین جنگ جهانیه این همسایمون. که گفتیم نه.
پرسید پس چرا این اتفاق برات افتاده؟
که همسایمون جواب داد: Because of Saddam hossein
دکتره یه ذره جا خورد و به کارش ادامه داد.
بعد هم یه سرم تزریق کرد و گفت برید تو اتاق بغل تا این سرم تموم شه.
پرسیدم چقدر طول می کشه؟ گفت یه 3،4 ساعتی طول می کشه.
من یه یه ساعتی پیشش موندم و بعد به اسرار خودش برگشتم خونه.
تا شب فکرم مشغول همون یه جمله بود.
Because of Saddam hossein
پی نوشت: این ماجرا مربوط به حدود 1.5 ماه پیش بود. از اون موقع تا حالا هر روز می خوام بنویسم قسمت نمی شد.
دو شنبه ی هفتهی بعدش من رفتم دنبال کارم و اونم به لطف خدا حل شد.
الان اوضام خوبه الحمدلله، بد جوری وقتم پره . وقت سر خاروندنم به زور پیدا می کنم.
سعی دارم دوباره یه حالی به اینجا بدم.
ببینم چی میشه حالا.
فعلا یا علی
گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود
من در عجبم که آن کجا خواهد بود؟
آنجا که تویی عذاب نبود آنجا
آنجا که تو نیستی کجا خواهد بود؟
روزی که تو را آفریدم آنقدر پاک بودی و زلال که در آسمان و زمین به خاطر میلادت جشن و سرور بود.ملائک گرد جسم کوچک و بلورینت حلقه زده بودند مبادا که ترک بردارد بلور آسمانی پیکر تو .دو ملک بر شانه هایت نشاندم ،تا از یادم مبری... اما هر چه گذشت بیشتر فراموشم کردی... ملائکم را رنجاندی ...با سرمای گناه شیشه گرم وجودت را به ترک واداشتی ...ذره ذره زنگار معصیت بر سطح صیقلیش پاشاندی...و این شد که حال نه فرشتگان سرود عشقت می خوانند و نه انسانها برای ورودت نغمه شادی سر می دهند. نعمتت افزون نمودم تا شاید به یاد آوری که زمانی خدایم می خواندی،زمانی بنده نیکم بودی که عذاب را از تو دور می دانستم، اما به جای شکر سرکشی نمودی...هر چه بدست آوردی از تلاش خود و هر چه از دست دادی از قضا و قدر دانستی ...خدائیم را هیچ انگاشتی...باز هم فرصت ...باز هم نعمت...اما باز هم بی اثر...بیم عذاب دادم ...به تمسخر گرفتی ...انقدر غرور داشتی که قدرتم را هیچ خواندی...اما هر بار خواستم عذابی نازل کنم در اعماق وجودت تویی دیدم که روز اول آفرینش بودی... همه جا این تو را می دیدم و امید بازگشتت داشتم ...گفتم تمام گناهانت را به ثواب بدل می کنم اگر تو بخواهی اما انقدر گناهانت شیرین بود که نخواستی...اما در روز محشر دیگر تو نیستی ...اعمال توست ...تجسم اعمال توست که حکم می کند...عذاب یا رحمت؟ بهشت یا جهنم ...
وقتی عزیز ترین سرمایت رو از دست می دی، انگار همه چیزتو گرفتن، انقدر به خاطرش دست و پا می زنی که بقیه چیزایی که برات مونده هم از دست می دی. باز اگه بهش برسی ، هر چند همه چیزتو باختی، ولی دلت روشنه و دوباره به دستشون میاری، ولی اگه نرسی، یا بدونی که نمیرسی....
راز من
هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد، بيگانه ئی شد يار من
بی گنه زنجير بر پايم زدند
وای از اين زندان محنت بار من
وای از اين چشمی كه می كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد ديگران
«كاو دگر آن دختر ديروز نيست»
«آه، آن خندان لب شاداب من»
«اين زن افسرده مرموز نيست»
گاه می كوشد كه با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه می خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه می گويد كه، كو، آخر چه شد؟
آن نگاه مست و افسونكار تو
ديگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده می دوزم بر او
بی صدا نالم كه، اينست آنچه هست
خود نمی دانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم، چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نيست تا بر گويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بی گمان هرگز كسی چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پای در زنجير می نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه، اينست آنچه می جستی به شوق
راز من، راز زنی ديوانه خو
راز موجودی كه در فكرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی كه ديگر هيچ نيست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه، اينست آنچه رنجم می دهد
ورنه، كی ترسم ز خشم و قهر تو
رفیق من، سنگ صبور غم هام، به دیدنم بیا که خیلی تنهام.....
...
پاورقی:
ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است، ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است
.
یا ارده به طاسم کن،یا بکش خلاصم کن!!!
بر سنگ مزارم بنویس:
زیر این سنگ جوانی خفته ست
با هزاران ای کاش
و دو چندان افسوس
که به هر لحظه ی عمرش گفته ست
بنویس:
این جوان بر اثر ضربه ی کاری مرده است...
نه بنویس:
این جوان در عطش دیدن یاری مرده ست...
جلوی روز وفاتم بنویس:
روز قربانی شدن عاطفه در چشم نگار
روز پژمردن گل در فصل بهار
روز اعدام جنون بر سر دار
روز خوشبختی یار...
راستی شعر یادت نرود
روی سنگم بنویس:
آی گلهای فراموشی باغ!
مرگ از باغچه کوچکمان می گذرد داس به دست
و گلی چون لبخند می برد از بر ما
...
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم
پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشايد ... او كه به لطف و صفای خويش
گوئی كه خاك طينت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
كوهيم و در میانه دريا نشسته ايم
چون سينه جای گوهر يكتای راستيست
زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم
مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
مائيم ... ما كه جامه تقوی دريده ايم
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب
زين هاديان راه حقيقت نديده ايم!
آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد
گر در میان دامن شيخ افتاده بود
ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا! نداده بود
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام! ما
«هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما»
فروغ فرخزاد
اگه دستم به جدایی برسه.....
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدما
از شب و روز خودم خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه
ماهو بین همه قسمت می کنم.....
دیشب به سیل اشک ره آب می زدم نقشی به یاد روی تو بر آب می زدم
و چه زیباست زندگی، وقتی در سرانجام طوفانی پرتلاطم، به آرامشی دلپذیر می رسی
آرامشی که تمام رفته ها، و تمام نداشته ها را به تو هدیه می کند
آرامشی که تو را بخشی از خود می کند
زیباست این آرامش
و زیباست این زندگی
کاش لیاقتش را داشته باشم....
دیگه میلی به برگشتن به عقب ندارم، اگه می شد گذشته رو عوض کرد که دیگه اسمش گذشته نبود، ذشته فقط تربش باید بمونه، چیز دیگه ای بمونه زیادیه.
به قول معلم ریاضیمون: پاک کردن صورت مسئله هم از روش های حل مسئلست.
دیگه حتی نمیخوام به گذشته فکر کنم،
می خوام شیرینی آینده رو تجربه کنم
پس باید از همین امروز به فکرش باشم، از همین امروز بسازمش، به فکرشم، می سازمش، با همه ی توان و به ارزش هر قیمتی.
باید آینده ای ساخت که در فردا ها، ننویسیم که کاش، امروز همان دیروز بود
آدم وقتی تو زندگیش احساس می کنه که یه مدتی از عمرش به بیهودگی گذشته، یا از یه سری فرصت نتونسته اونجوری که باید استفاده کنه، یا خلاصه احساس می کنه اشتباه کرده و افسوس گذشته رو می خوره، چه خوبه که به یاد آخرت بیافته که اونجا سرنوشت هممون همینه،
منتها افسوس اینجا کجا و افسوس آنجا کجا...
اگه اینجا افسوس چند ثانیه، یا حتی چند سال رو می خوری، اونجا افسوس ثانیه ثانیه ی سال های عمرت رو می خوری.
یه تفاوت داره:
افسوس اینجا رو میشه جبران کرد، ولی اونو دیگه نه.
کاش قدرشناس باشیم....
فعلا خداحافظ
![]()


